تبليغاتX
آب_آیینه
چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها

 

سلام

بعد مدتها آمدم مزاجم بهتر است اما حالم از همیشه بهتر و نیکوتر قصد داشتم دیگر اینجا را آپ کنم نه چون وبلاگ دیگری دارم یا میسازم بلکه به نوعی از دنیای نت خسته شده ام و یقین دارم کارهای بهتر و مفیدتری برای انجام دادن هست کارهایی که خیز دنیا و آخرت را به همراه دارد و مرضی رضای خداوند است کمتر خواهم آمد اما می آیم فقط میگویم که بابت همه محبتهای شما ممنونم چه آنها که بطور خصوصی بود و چه آنها که بطور عمومی بود دعا گوی همگی هستم و التماس دعا ................

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:19  توسط مرتضی  | 

 

سلام دوستان

ارادتمند محبت همه شما هستم  ...  در دنیای نت باقی مانده ام چون خود را رهین محبت شما میدانم شمایی که با محبتهای خصوصی و عمومی خویش مرا شرمنده میکنید ... حالم خوب است اما مزاجم اندکی رو به ناخوشی است متاسفانه و شاید خوشبختانه بخاطر بعضی ناراحتی های مزاجی که فعلا در پی درمانش هستم  مدتی نخواهم آمد نمیدانم چه مدتی و خدا بهتر میداند فقط میدانم برای مداوای بیشتر نیاز به کمی زمان و استراحت دارم از همه عذر تقصیر خواسته و ملتمس دعای شما هستم

                                                                 مخلص و ارادتمند همگی شما

                                                                                       مرتضی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط مرتضی  | 

 

غمت بر نهان خانه دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

پی ناقه اش افتم آهسته ترسم

غباری به دامان محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

زبامی که بر خاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

خلد گر به پا خاری آسان بر آید

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

طبیب از طلب در دو گیتی میاسای

کسی چون میان دو منزل نشیند

.......................................................................

 

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروختُ مردم دورش جمع شده بودند هیاهو می کردد و بیشتر می خواستند،توی بساطش همه چیز بود شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید  و گفت : من با کسی کاری ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو فرق داری تو زیرکی و مومن، زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد، اینها ساده اند و گرسنه.از شیطان بدم آمد اما حرفهایش شیرین بود.کنار بساط شیطان نشستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود، دور از چشم شیطان آن را برداشتم. با خود گفتم بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه را باز کردم ، درون آن به جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم نبود. فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه را خدا خدا کردم . به میدان رسیدم اما شیطان نبود. نشستم و های های گریستم، اشکها که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم . زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود............. 
                  
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط مرتضی  | 

  

تا مرا جانا دلی در سینه،جانی در تن است

آتش عشق تو در ذرات اعضای من است

گفتم از درد دل خود شمه ای گویم تو را

آزمودم بارها،با این زبان ناممکن است

آتش غیرت دل سوزد که هر جا پا نهی

غرق تحسین وتماشا دیده مردو زن است

دل بجان آید ز هجرت،جان به لب آید ز وصل

وصل وهجرت هر دو ای آرام جان،جان کندن است

بیدلان را با تماشای گل وبستان چه کار؟

هر کجا منزلگه یار است ،آن جا گلشن است

یارب از لطف و کرم افزون کن و جاوید دار

این فروزان آتشی کاندر دل من روشن است

.................................................................

انسان به اقتضای انسان بودن توام با مسایلی است که گاه مطلوب او نیست مانند غم و تنهایی و درد و بی کسی و بیماری و مرگ .... اما اینها هستند و در بطن زندگی جاری اند و دلها را آزار می دهند و سینه ها را به تنگ می اورند اما اگر اینها نبودند خیلی چیزها معنا نداشت مثلا شادی یا دوستی و عشق یا سلامت و شادابی یا حیاات و زندگانی یا ... و اینها زندگی را معنا می بخشند تلاش می آورند و سعی و جد و جهد آدمی را بر می انگیزند ... و خودشان در واقع به نوعی خوبند به نوعی انگیزه دهنده اند و گاه به نوعی مطلوبند آمده ام سلام کنم بر همه خوبها و خوبیها بر شادها وشادی ها بر شادابها و شادابی ها بر مهربانها و مهربانیها بر شادمان و شادمانیها بر آنها که مبارزه میکنند و بر مبارزه ها بر جنگدنها و جنگجوها بر نفسهایی که مملو و سرشار از محبت است و چون نسیم صبحگاهی بر جان می وزند و آن را نوازش میکنند بر روح می وزند و آن را آرامش می بخشند کلامشان نه از زبانشان که از قلبشان بیرون می آید هر گاه پنجره ای را باز میکنی یا آن سوی آنند و یا منتظری که آنها را آن سوی آن پنجره ببینی و اگر خودشان نیز نباشند رد پایشان کنار پنجره  یاهویت کنار پنجره وبلاگت و از همه مهمتر کنار پنجره دلت نمایان و هویداست انگار از هر جای پایی که باقی گذاشته اند گلی و گلستانی روییده است یا چمن زاری نم. کرده یا بهشت را در کلامشان و جانشان و وجودشان و قلمشان استشمام میکنی و چنین است که این دوستی ها باعث می شود که باشی و مانع می شود که .... هنوز با صدای بلند قلمم فریاد می زنم که دوستتان دارم و چشم به راهتان هستم ... یاد اینان مانند ایمان در قلب دیدنی و همیشه در خاطر موج می زند و انتظار دیدارشان همیشه تازه و  زیباست.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط مرتضی  | 

 

http://www.piffe.com/funimages/bag-of-potatoes.jpg

 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .......

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد      ....

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید     پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط مرتضی  | 

 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:                        «تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
 
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
 

http://pileyeabrishami.persiangig.ir/bc4102-001.jpg

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:42  توسط مرتضی  | 

 

بعد از مدتی که گذشته هنوز حس نوشتنم نیامده میدانم تنبلی نیست چیزی شبیه انتظار یا شاید چیزی که خیال میکنم کم است یا همان چیزی که نیست یعنی همانکه وقتی برای دیگران می نویسم از آن به نام عشق یاد میکنم  آنهم عشقی که باید به یک بینهایت لایتناهی باشد تا درون و حقیقت انسان را اشباع کند اشکال این است که میدانم که چه چیزی را نمیدانم و میدانم آنچه را می خواهم و می شناسم آنچه را نمی خواهم و شاید همین هم یکی از الطاف خداوندی بر من باشد و اینچنین است که حیرتی از نوع آشنایی دارم و حسرتی از نوع آسمانی ... آنچه که مانع بال کشیدن انسان است و بعد از اینهمه سال  زندگی پای مرا خوب به زنجیر زمین بسته و بال خدایی را که در همه و همان ابتدای خلقت هر انسانی در وجود او به ودیعت نهاده شده و حال یا این بالها  شکسته و یا اینکه سوخته و البته درمان آن آه درون و سوز سینه و اشک چشم است و همان عشقی که دوباره باید کاویده شود و از زیر خاکهای دسیسه نفسانی بیرون آورده شود ... و باز از عشق صحبت شد و باز هم همان مشکل قدیمی و همان تعریفهای جسمانی و همان یعنی های غلط و همان در عین نفهمیدن عشق خود را عاشق دیدن و سوختن و آه کشیدن و تمام حقیقت عشق را زندانی شخصی و چهره ای و انسانی کردن و لابد تمنا نکردن عشق از هر بی سر و پا .... به قول دوستی :   نانوا هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:17  توسط مرتضی  | 

 

سلام دوستان

بخاطر لطف عمیقی که بعضی نسبت به این حقیر دارند برای مدتی نمی نویسم چون نمیتوانم یعنی نوشتنم نمی آید نیازی به دلداری و تسلی نیست پیشاپیش ممنونم ...

بگفتا  حال  ما   کار  جهان  است

گهی پیدا و یک دم هم نهان است

اگر بیایید خدمت می رسم و جواب محبتهای شما را حتی با یک سلام خواهم داد در پناه حضرت حق باشید و التماس دعا... از صمیم قلب دوستتان دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:46  توسط مرتضی  | 

 

 گر به تو افتدم نظر چهره به چهره  رو  به رو

شرح  دهم  غم   ترا  نكته به  نكته  مو به  مو

در  پي  ديدن  رخت  همچو   صبا   فتاده ام

كوچه به كوچه دربه در خانه به خانه كو به كو

خون  دل از دو ديده ام مي چكد  از فراق تو

قطره به قطره يم به يم نهر به نهر ، جو به جو

 

غم ،مال چه كسي است؟ اندوه، مال كيست؟ به خانه دل كسي ، غم به ميهماني رفته است ، و قصد اقامت دارد و نمي خواهد كه آن خانه را ، ترك كند ... ميپرسيم كه ، آن ميهمان مال كيست؟ صاحب غم؟ يا صاحب دل؟ هميشه اينگونه نيست كه صاحب ِ خانه در خانه مسكن داشته باشد، گاهي خانه اي به اجاره داده ميشود ، يا اينكه آن را رهن ميدهند، كوتاه يا مدت دار،و گاهي نيز سر قفلي ملكي را ميفروشند، سند به نام صاحب است ولي اختيار استفاده از آن ملك در دست ديگريست ،كسي ديگر بر آن فرمان ميراند،زمينش مال ديگريست ولي ، بناي آن را ديگري تصرف كرده .... درست مانند قلب انسان، گاهي در اختيار خود انسان است و گاهي به اجاره داده ميشود ، گاهي ديگري، آنرا رهن ميكند و گاهي سر قفلي آنرا كسي صاحب ميشود، در اين حالت صاحب زمين، قفل  آن ملك و مغازه را ندارد و امتياز سود و زيان آنرا واگذار كرده است................

مغازه داري شغل خوبي است، اصلا شغل آزاد بهتر از ديگر شغلهاست، آدم در اختيار خودش است ..... درست مثل آزادي و اسارت،خوب گاهي آزادي بهتر است و گاهي اسارت و شايد بعضي خيال كنند كه هميشه ، آزادي بهتر باشد ،.............

مغازه داري را ميگفتم، خيلي از مردم مغازه دارند، دكاندارند ، كاسبند، اهل آزاديند ، وبراي همين هم خيلي به ميدان آزادي و مجسمه آزادي عشق ميورزند ..... دكانداري شغل پر در آمدي است، براي همين هم اكثر مردم دنيا دكاندارند، اهل مغازه باز كردن، آنهم مغازه دو دهانه ، دونبش، سوپرماركتهاي زيبا و شيك، كه چشم را خيره  ميكند،

 

 هميشه فروختن از خريدن آسان تر و  ساده تر است .......

 

مغازه داري ، شغل پر در آمدي است ، براي همين هم ، صدها مليون بلكه ملياردها از مردم جهان دكان دارند،دكانهاي شيك و پر زرق و برق ..... منتها ، نوع دكان آدمها با يكديگر كمي فرق دارد، يكي دكان زيبايي مي زند، يكي دكان ايمان، ديندار ميشود چون دين درآخرين حرفش،نون دارد،و  خوب آدميزاد تا زنده است بايد نون بخورد،مگردرس اول ابتدايي را فراموش كرده ايد؟

بابا نان داد، بابا آب داد .................

و دكان داري براي نان است ، تمام دعواها ،تمام مرافعه ها ، سر اين اشتهاي لعنتي است، ... بعضي دكان سياسي باز ميكنند، بعضي دكان پزشكي، ديگري دكان اندام، آن يكي دكان عشق ، يكي دكان  ترك دنيا باز ميكند، يكي دكان زهد و ريا، يكي دكان فريب مردم، آن ديگري دكان عاطفه، يكي دكان غمزه، يكي دكان هيكل ورزشي، يكي دكان مدرك و نشان، يكي دكان محبت، يكي مغازه زبان بازي، ديگري مغازه پز و ماشين و لباس ........ دكان دار بودن خيلي در آمد دارد، به انسان اعتبار ميدهد ، اهميت انسان را بالا ميبرد،كلاس دارد، براي همين است كه در همين شهر خودمان مليونها دكان داريم، بلكه دهها مليون ،...

يكي از اين دكانهاي بسيار پر طرفدار ، دكان عاطفه و عشق است، مي گويند كه من عاشقم و وقتي از بديهي ترين و شايد اولين پرسش ابتدايي ، كه عشق چيست، مورد سوال قرار ميگيرند، در جواب آن در ميمانند ..... چون فقط دكان زده و در آن مغازه چيزي جز نيرنگ و فريب براي فروش ندارد ..... مثل اينكه كسي به جاي آب بخواهد سراب را به كسي بفروشد، از آن تعريف و تمجيد ميكند، در وصف آن با آب و تاب سخنراني ميكند وميخواهد كه سراب را  بفروشد، و وقتي موفق شد آنرا به حساب زيركي خودش مي گزارد و دور از محضر شما، ناداني خريدار،در حالي كه چنين نيست،آنكه ساده و نادان است خود اوست،خاصيت دروغ چنين است كه دروغگو بايد و حتما آن دروغ را در وجود خودش ثبت و جايگزين كند و به نوعي بپذيرد، آنگاه آنرا براي كسي نقل كند،خود را تنزل دهد و تحقير كند تا بتواند چيزي را كه در دكانش وجود ندارد بفروشد،گاهي كف دستش عرق ميكند، گاهي به لكنت زبان مي افتدو وحشتناكترين زمان ، وقتي است كه حقيقت از پس ابر دروغ طلوع ميكند، خداي من چه افتضاحي ....

مغازه احساس ، محبت و عشق براي ارضاي اين حس كه ، ميتوان در مردم نفوذ كرد يا اينكه عقده هاي فرو خورده را از خود دفع كرد ، .....

به چشم خويش ديده ام كه يكي به ديگري ميگفت، وقتي كه به دروغ به او ميگويي ، دوستت دارم و او مي پذيرد، چه كيفي ميدهد؟ هيچ چيز مثل اينكه احساس كني كسي را با عشق و دوست داشتن اسير خود كرده اي لذتبخش نيست ....... با شنيدن اين كلمات ، حالم از اين گونه احساس به هم خورد، تهوع سراسر وجودم را گرفت، كه چگونه ميشود انساني كه با روحي كه خداوند در او به وديعه گذاشته كه اگر آنرا در خود پاك نگهدارد ميتواند با ملائكه دست دهد و با آنها سلام وعليك كند، به چه منجلابي مي افتد؟ طوري كه بوي تعفن عملش تا ملكوت بالا مي رود ....

و اين روزها خيلي ها مغازه زده اند، مغازه هاي رنگارنگ و طويل و عريض ..... ديگر كسي را درد ايمان نيست، هر كسي به نوعي درد نان دارد، و درد جان، مهم نيست ديگران را سيل اشك و آه ميبرد، مهم نيست كه ديگران را غم ، همچون خوره ميخورد، مهم نيست كه براي هواي من، ديگري لْه ميشود،و عمري نميتواند برگرددو به گذشته نگاه كند، جاده من هموار باشد ، ديگران اگر پل عبور من بودند نيز ، جايي از خلقت  خراب نميشود،...نهايتش خودم را اينگونه راضي ميكنم كه ، ميخواست فكر كند و ايكاش شرايط من را ميفهميد، و حد اكثر ميگوييم ، شرمنده ام، متاسفم .........

 

خدايي داريم كه ميخورد و مي پوشد و ميدوزد

 

او غصه بندگانش را ميخورد ، بندگاني كه خود را از او جدا كرده و به عقل و فكر خويش اعتماد كرده اند و توكل را فراموش كرده اند او عيبهاي مردم را ميپوشاند، جلوه ستاريت او همين است، كه پرده دري نميكند، مگر اينكه كسي خود نخواهد و شايسته حفظ پرده خويش نباشد .. او لباسي به شخصيت بندگانش ميدوزد، اگر كسي خود را به او سپرد، براي امور زندگيش ، فردي را همتراز او مي يابد، مگر نه اينكه در رابطه اي خدايي جنسيت ها ، لباس يكديگرند؟ و مگر نه اينكه هر لباسي را نميتوان به تن كرد؟ لباس زمستان، با لباس تابستان، لباس خانه با لباس كار، لباس خوابيدن، با لباس راحتي، لباس عروسي با لباس عزا، لباس ميهماني با لباس گردش و كوه رفتن متفاوت است؟

و مگر نه اينكه دوستي نيز لباسي است كه بايد در پوشش ، شان و جايگاه آن دقت كرد، آيا محبت كمتر از لباسي است كه ميپوشيم ،تا در محل مصرفش دقت نكنيم؟

و بايد همه اين روشها را شكست،تمام اين مغازه ها رابست، با دقت بيشتري نگاه كرد تا بدانيم كجا وارد ميشويم و اين كدامين مغازه است ...........

و در غم بايد شريك بود، مثل خداوند كه در اندوه بي گناهي افراد شريك آنها ميشود، بايد غم انسانها را خورد،مهم نيست كه خودت چقدر بار غصه داري، مهم نيست چقدر اندوه بر دوش ميكشي، مهم نيست چقدر درد داري ، مهم اين است كه دست فروش وادي محبت باشي ، بيرون از هر مغازه اي و دكاني و دست فروشي كني ، دست را بفروشي، دستي براي مرهم درد و رنج و غصه مهربانان وبي غل و غش هاي روزگار كه چون آيينه صافند و همه را چون خويش خوب و صاف و روان ميبينند ، بود ...

كاش ميتوانستم با جان ناقابل خويش ، اين كار راكنیم ، و اگر نميشود با مال خويش ، يا بيان خويش يا بنان خويش ..... كاش ميشد چون ذبيح در برابر ، عظمت بعضي كه لايق فديه هستند ذبح شد و نفس خويش را تفديه جانهايي كرد كه بودنشان ، بركت براي زمين است، كاش ميشد تضحيه شد، كاش ميشد تزكيه شد، گوسفند را ديده ايد؟ وقتي بر گلويش كارد ميكشند او تزكيه ميشود ، كاش ميشد در قربانگاه ابراهيم عشق ، فدايي اسماعيل محبت گشت، كاش ميشد در طور محبت، آتش لذت بيان محبوب و حبيب بود ، سوخت ونور افشاني كرد، كاش ميشد در مسلخ ايمان ، نان را بلكه جان را فداي محبوب كرد،كه :

 

                                   در مسلخ عشق جز نكو را نكشند

                                   روبه صفتان زشت خو را  نكشند

                                   گرعاشق صادقي زمردن مهراس

                                    مردار بود هر آنكه او را  نكشند

..................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:26  توسط مرتضی  | 

 

لطفا کمی حوصله کنید و این متن را به دقت بخوانید دوست ندارم نخوانده نظر دهید ....

............................................................................................................

    

     عشق.......قبض و بسط

 

كلماتي داريم كه بر خلاف آنچه كه تنها يك كلمه اند اما معنايي بسيط و و وسيع دارندو ميتوان براي هر كدام شرحي عميق نوشت مانند حجاب؛ پرده، كشف ... و عشق ....

جاده اي رو به افق تا وراي خورشيد ،تا ابتداي مهرباني ...

باران از آسمان مي آيد زيرا مهرباني سنگين است ، استواري و استقرار مي آورد   سكون و آرامش، سر را به تماشاي برتري دعوت مي كند  چشم را به ميهماني زيبايي ميخواند، و قلب را به منشا نور متوجه ميكند تا در عروج  سر و رفعت چشم، خضوع و خشوع قلب را به  همراه بياورد و لبها را به زمزمه سخن با حق مترنم كند.........جاده اي است رو به افق رو به تلالو نور كه انتهايش با همه نا متنهاهي بودن  معلوم است جاده اي به رنگ خاك ولي به سوي افلاك....خوب كه نگاه ميكني امتداد اين جاده نه به سمت بالا كه درست رو بروي توست اگر درست ايستاده باشي...در روي جاده يا در دره اي كه در كنار آن قرار دارد؟ انتخاب با توست ، آري زيرا تو انتخاب شده اي تا انتخابگر  باشي ، مجبوري كه مختار باشي ، و اراده را بدون اراده تو به تو هديه كرده اند....كجاي جهاني كه از همه برتري؟

جاده اي است رو به افق اما بايد سر را بالا آورد تا ديد بايد چشمها را باز كرد تا توان تماشا پيدا كردولي شگفت اينجاست كه بالا آمدن سر مسير نيست ، مگر اينكه سر را پايين بيندازي ، راز اينكه بلندي در تواضع است ، همينجاست و چشمها هرگز باز نميشود مگر اينكه، آنها را فرو ببندي  در ناموس خلقت ديدن در نديدن و بلند شدن در افتادن است، و مگر نه اينكه تكبر لباسي است كه تنها بر قامت خداوند راست مي آيد و به همين دليل است كه خداوند به مردم چنين دستور داده است: سجده كنيد و نزديك شويد  .......

و راز بعد و دوري در همين است كه تا كسي در آخر جاده نباشد براي رسيدن به ابتداي جاده تلاش نميكند ، اگر چه بعضي در هواي سراب از جاده بيرون ميزنند و به بيراهه ميروند و ميخواهند عطش واقعي خويش را با خيالي باطل و وهم آلود سيراب كنند و اين ممكن نيست ... جاده اي رو به افق تا وراي خورشيد رو به مهرباني به سمت شرق حيات و به سوي غرب ممات ،رو به همان كسي كه از او شروع كرديم ، به سمت همو كه پايان ما شروعي تازه است براي آغازي كه برايش انتها ندارد وشگفت است كه معاد همان مبدا است و بازگشت به معاد رجوع به همان میدائي است كه :

 

 هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن .....

 

پاي رفتن نيست ، زيرا رفتني نيست كه رفتن در اين راه برگشت است و رجعت و رجوع پشت كردن به خويش است و راز برخاستن در افتادن و لابد كه پاي افزاري لازم است و مركبي كه بر آن بنشيني و راه را با تفرج بپيمايي و از مناظر راه تنها به لذت ديدار و نه اقامت كفايت كني وباور كني كه خوشي  در اين سير عين ناخوشي و بيماري است و اگر پاي از زمين بر نداري تو نيز مانند قارون بلعيده ميشوي ، باور نداري ؟خوب نگاه كن ، چقدر پاي فرو رفته در زمين و از حركت ايستاده ميبيني؟و چقدر جنازه كه به دروغ نام زنده بودن را به غارت گرفته اند و زندگاني را در خور و خواب به تصوير ميكشند و خيال ميكنند زنده اند ...

 

  هرآنكسي كه دراين حلقه نيست زنده به عشق  

  بر  او   نمرده    به    فتواي    من    نماز   كنيد

 

و راه انسان را ميخواند ،او را طلب ميكند ، و در انتظار است كه رونده اش همان كه راهبر بودن و گام برداشتنش بر روي خود افتخار كرده ئو ميبالد تنها افق را ببيند و پاي از رفتن بر ندارد .....

 

سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين انه الحق

 

بزودي به ايشان نشانه هايمان را در افقها و در جانهايشان نشان خواهيم داد تا مشخص شود كه او(خداوند)  حق است ........

و افق نشانه سير است و سخن از يك افق نيست كه از آفاق است گويا پشت هر افقي، افقي ديگر و در انتهاي هر راهي راهي ديگر است و اين منزل به منزل و  مقصد به مقصد بودن راه و جاده است ... آه چقدر دلم براي آخر اين جاده كه همان شروع و ابتدائي است كه از آن آمده ام تنگ شده .....

و عشق مركب و زاد و توشه اين راه ، همانكه بايد بر آن نشست و جاده را پيمود و افق را يعني انتها را ديد و شتاب گرفت و به سمت او رفت و اگر آنچه كه عوام آنرا معني ميكنند صحيح باشد يعني عشق را علاقه شديد قلبي بدانيم بايد بگوييم خيلي بيراه هم تعريف نكرده اند و علاقه را علاقه مي نامند زيرا ريشه انسان علق است كه معني بستن و گره  و خون بسته و نطفه و ... ميدهد و عشق در حقيقت بستن قلب به حقيقتي متعالي  و برتر و بلند تر است تا افقهايي دورتر و بزرگتر را براي ما ترسيم كند و ما را به آسمان و افق گره بزند و راه را كوتاه كند و خستگي را از ما بزدايد و ما را  با راه و مسير گره بزند ونطفه و آغاز و شروع رفتن ابدي ما باشد تا افق را ببينيم و چشم بر بلندي بدوزيم و يادمان بماند كه ايستادن يعني در خاك فرو رفتن و اگر اين عشق خون بسته اي در قلب ما باشد براي ما ايجاد سكت و ايستايي ميكند و دست ما را بر سينه گرفته امان جمع ميكند و لبهايمان را از خواندن سرود زيباي معيت با او ساكت ميكند .......

و شب پرده است و جهل پرده است و خودخواهي پرده است و علم نيز و قدرت نيز و ثروت نيز و زيبايي نيز و ... اگر براي رونده افقي ديگر و نزديكتر، ترسيم كند تا با ايستادن در راه به جاي تماشاي افق آسمان حجاب خود را ببيند و دل خويش را توجه كند و در جاده توقف كند ...

و افق در انتهاي جاده است و در بالاي كوه و كوه را وتد ميگويند و بزرگان را اوتاد و وتد يعني ميخ يعني آنكه پاي در زمين ميفشارد تا نيفتد و محبت را ود ميگوييم زيرا مرتبه اي از عشق است كه هم دو سويه است و هم مانند ميخ در دل استوار شده و اين علاقه شديد قابل جدايي نيست ...

الذين آمنوا سيجعل لهم الرحمن ودا .... و اين عشق وتد و ميخي است تا ميان هيچ و حقيقت ، ميان او كه نام هو برازنده ترين نام براي اوست و ميان رونده اين راه كه بايد به مبدا خويش باز گردد .......

اما آيا عشق مانع است يا محرك؟ ... راستي مي آورد يا دروغ؟راهزن است يا راه گشا؟قبض و بستن دارد يا بسط و گشايش؟ آيا پرده ميشود يا خرق ميكند؟

چگونه است كه خود را رونده ميدانيم و به دنبال افقهاييم و ادعاي عشق داريم و اينهمه منقبض و سر در گريبانيم؟ چرا قلبمان مانند لبهايمان منبسط نيست؟

چرا فرو افتاده ایم و مايوس؟چرا سرعت نميگيريم؟چرا حقيقت روحمان با اين عشقها سكته ميكند قلبمان مقلوب ميشود، چشم درونمان بسته ميشود، لبهايمان از خنده مي افتد، بي حوصلگي به سراغمان مي آيد، خمود و ايستا ميشويم؟ چرا اشكهايمان خرج افق درونمان ميشود ، چرا با عشق آزاد نميشويم و به اسارت مي رويم؟چرا قفسي براي خود مي تراشيم و در آن زنداني ميشويم؟راستي آزادي كدام است؟و اسارت كدام؟راه كدام و بيراهه كدام؟ ......

افق را ميخواهيم ولي آنرا در جانمان محبوس ميكنيم .... جاده را ميشناسيم ولي ايستاده ايم تا از ما بگذرد ..... عشق را در دست ميگيريم ولي حلقه اي بر جانمان ميكنيم ... خورشيد را با شمعي معاوضه ميكنيم ، و آيينه را با خاكی تيره، كفش را از ترس جاده از پاي بيرون مي آوريم تا مبادا كثيف و پاره شود و پاهاي خويش را در معرض خار و خس راه مي گذاريم،سر را از ترس راه به پايين مي اندازيم و اسمش را فروتني ميگذاريم ، در كنار جاده مينشسينيم و ترحم و رحمت گدايي ميكنيم ، دل خوش كرده ايم كه افق حقيقت ارحم الراحمين است، آري اينچنين است ولي براي گرفتن طعام رحمت ظرفي مهيا نكرده ايم و ظرف خویش را نیز بیرون انداخته ایم و دل خويش را بيخود خوش كرده ايم ، نشسته ايم و منتظريم ولي حقيقت انتظار در پوييدن و رفتن است، ...

وقتي عشق مي آيد بايد ، آري بايد پرده هاي خود خواهي پاره شود، بايد خود خواهي تعفير شود ( وقتي سگ از ظرفي غذا ميخورد آن ظرف با آب پاك نميشودبلكه بايد آن ظرف را باخاك پاكيزه كرد ، به اين عمل تعفير ميگويند ) سجده راز عشق است و تعفير خودخواهي ها و راز عاشق نبودن شيطان بر خداوند همين كه او بر آينه اي كه قابليت معشوق بودن خداوند راداشت و دارد سجده نكرد، .... وقتي عشق مي آيد هيچ افقي دور نيست اگر متعلق به حق باشد و هيچ افقي نزديك نيست اگر ريشه در خويشتن داشته باشد .... و خورشيد عاشق است عاشقي كه در ميانه آسمان در ظهور مردم ، در بالاي سر همه آشكار و همواره ميسوزد و اگر اين سوختن نبود نام مهر برازنده او نميشد ...او آنچنان ميسوزد كه هيچكس را ياراي نگاه به افق او نيست او عاشق ترين مخلوق منظومه ماست، باور نداري؟ هر صبحدم با آمدن او افق معنا مي گيرد ، او براي هر منطقه ، براي هر كوه، براي هر دشت، براي هر ساحل براي هر شهر افقي تازه است ... هيچكس تا كنون اعتراض نكرده كه از اين افق خسته شده ايم از آمدنش كسل گشته ايم ، ديگر نميخواهيم او را ببينيم ، خورشيد كه مي آيد بسط و انبساط را مي آورد ... شب را فراري ميدهد ، ترس را امنيت مي كند، سرما را گرما ميكند،وهم را مي زدايد ، و با طلوع خويش افقي ديگر را نقاشي ميكندو با ظهورش اعلان سوختن و دم بر نياوردن ميكند، خورشيد عاشقي است كه نمي گريزد ، دروغ نميگويد، خود را رسواي همه كرده است و از جنون خويش همه چشمها را به خشوع و فرو افتادن وادار كرده است ... و راه مي پويد ...

والشمس تجري لمستقر لها ... خورشيد به سمت محل اسقرار خويش در حركت است .....

عشق ، يعني همين و عاشق يعني اينگونه .....

عشق نه زنداني ميخواهد و نه دوست دارد كه زندانبان باشد، نه به اسارت مي برد و نه اسارت مي پذيرد، عشق نه دست و پا را ميبندد و نه مي خواهد كه دست و پايش بسته باشد، نه دوست دارد به دنبالش بدوند و نه ميخواهد كسي او را به دنبال خويش بكشد، عشق خيلي چيزها را نميشناسد، نداشتن،نشدن،نرفتن .....

يوسف بهترين نماد عشق است كه ، كتك خورد، به چاه انداخته شد، به تبعيد رفت،فروخته شد، برده گشت، تهمت خورد، زنداني شد اما خودش بود و تنها خودش ... و وقتي حاكم گشت به بزرگواري بخشيد و عفو كرد ... راستي با اين تفاسير ، عشق چيست و عاشق كيست؟

جاده اي است رو به افق تا وراي خورشيد تا ابتداي مهرباني ... و رونده اين راه چه کسی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 7:22  توسط مرتضی  |